X
تبلیغات
رایتل
مســــــــــتانه
هر چه گشتیم در این شهر نبوداهل دلی . . . . . که بداند غم دلتنگی وتنهائی ما
یادداشتهای خاک گرفته
جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1386
غرور یا ...

 

نمی دونم تا به حال براتون اتفاق افتاده ازین که به کسی نگفتید دوستش دارید و بعد هم خیلی دیر شده باشه، پشیمون شده باشید؟ برای منکه خیلی پیش اومده ... تو زندگی آدم با افرادی برخورد می کنه که بعضی وقتها مهرشون به دل آدم میشینه و آدم با اونها احساس راحتی و نزدیکی می کنه اما وقتی که می خوای احساس درونیت رو به زبون بیاری ذهنت و زبونت قفل می کنه! حتی بعضی وقتها این مساله واسه عزیزترین افراد هم اتفاق میوفته. تاحالا چند بار به پدر، مادر، خواهر یا برادرتون گفتید که دوستش دارید؟ نمی دونم ریشه این مساله کجاست؟ شاید یه جور غرور یا تعصب باشه ... شایدم یه جور حس شرم و حیا و  خجالت ... هر چی که هست به نظر من یه ایراده! مقصودم این نیست که به هرکی تو کوچه و خیابون رسیدیم و با تریپش حال کردیم زرت بگیم دوستش داریم! نه ... ولی بعضی وقتها باید گفت! شاید طرف مقابل هم همین حس رو داره ولی روش نمیشه بگه! یادمون باشه خیلی زود دیر میشه ... و راهی برای جبرانش هم نیست ...

اگه راهی برای حل این مشکل به ذهنتون رسید حتما کمکم کنید ...

 

پ.ن. : پست قبلی یه سوء تفاهمی ایجاد کرد اونم این بود که باعث شد فکر کنید من ازین مرفه بی دردام!!! نه بابا منم آس و پاسم! شاید اگه پول داشتم الان اینجا نبودم و مسیر زندگیم جور دیگه ای رقم می خورد!!!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181003


Powered by BlogSky.com

افاضات اخیر این حقیر!