هر چه گشتیم در این شهر نبوداهل دلی . . . . . که بداند غم دلتنگی وتنهائی ما
یادداشتهای خاک گرفته
سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1385
بی عنوان!

 

* شب عید غدیر رفته بودیم عروسی یکی از فامیلها ... همه غرق شوخی و خنده بودن منم یه گوشه کز کرده بودم و رو یه تیکه کاغذ محاسبات می کردم! یکی از بچه ها اومد گفت : آخه نفهم! شب عروسیه پاشو یکم حال کن! نشستی نامه می نویسی؟ حتما واسه عشقت!!!

گفتم : عزیزم بیا ببین دارم چیکار میکنم!

اومد نشست کنارم گفت زود بگو می خوام برم ... براش توضیح دادم که خرجی که داماد فقط تو این شب متحمل شده رو حساب کردم یه چیزی حدود 10 میلیون تومن شده! گفت بقیش رو نگو که تا تهش گرفتم! منو تو هم یه روزی باید ازین خرجا بکنیم!!!!

بیچاره همچین خورد تو حالش که تا آخر عروسی جیکش در نیومد ...

 

 

* میدونی خیلی دوست دارم به آخر قصه برسم ...

همونجایی که پینوکیو آدم شد! می خوام ببینم منم بالاخره آدم میشم یا نه!؟

 

 

* چقدر بدبخت شدم که طرف به اون یکی میگه نذار نفرینت کنما! نفرینت میکنم مثل سعید بشیا!!!!

 

 

* آدمها هم مثل همه چیز تو دنیا اوج و فرود دارن ... دارم تمام سعیم رو می کنم که به نقطه اوج خودم برسم ... به نهایت قدرت ... وقتی به اونجا رسیدم اونوقت تو اوج قدرت خودم رو ...! اینجوری خیلی بهتره ...

 

 

* چند وقت بود دنبال یه دسته تیغ ازین قدیمیا بودم (ازونها که چارلی چاپلین تو یکی از فیلماش که نقش آرایشگر رو داشت هی تیزش می کرد و صورت طرف رو باش اصلاح می کرد!) بالاخره پیداش کردم ... همه تو خونه کف کردن که من اینو واسه چی میخوام و چرا روزی 3 بار تیزش می کنم! منو این تیغه یه فکرایی تو سرمونه!

 

 

* اصل ماجرا رو داشت یادم می رفت! هنوزم محتاج دعا هستم، چشم چپم هنوز نمی بینه ...

 

 

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه نگو! ازین سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو، با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت، کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه، کاش میشد تا همیشه با تو بود ...

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه نگو! ازین سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو، با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش فردا را کسی پنهان کند، لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب، ماه را بر شاخه آویزان کند

 

می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل، می روی تا واژه را باران خاکستر کنی

ثانیه تا ثانیه پل واره ویران شدن، می روی تا پاره ای از جان مرا پرپر کنی ...

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه نگو! ازین سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو، با من از آغاز این مردن نگو

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181128


Powered by BlogSky.com

افاضات اخیر این حقیر!