X
تبلیغات
رایتل
مســــــــــتانه
هر چه گشتیم در این شهر نبوداهل دلی . . . . . که بداند غم دلتنگی وتنهائی ما
یادداشتهای خاک گرفته
دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1385
اتوبان ...

                                               

* بعضی وقتا چند بیت شعر خیلی بهتر از نوشتن یه رمان حالو روز آدم میرسونه :

 

آه ... بار غمش در دل بنشاندم

در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گل گلشن زیب چمن ...

رفت آن گل من از دست

با خار و خسی بنشست ...

من ماندنم و صد خار ستم این پیکر بیجان

ای تازه گل گلشن ... پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی، پژمرده و لرزان ...

 

 

* دیشب خیلی نیاز داشتم فریاد بزنم ... بلند گریه کنم ... فحش به زمین و زمان بدم ... نزدیکترین اتوبان به خونه رو پیدا کردم و کنارش شروع کردم با خیال راحت به فریاد زدن و گریه کردن ... دیگه صدام در نمیومد ... یه عده آدم بیکار هم چشماشون از کاسه زده بود بیرون که پسره چشه؟! دیونس؟ ... تنها چیزی که آرامشم میداد نم بارون بود ... آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه روزگار چرا من؟ چرا من؟

باز خدا خیر به این اتوبانها بده به هیچ دردی نخوره میشه راحت توش فریاد کشید ...

آخ که چقدر دوس داشتم چشمامو ببندم و از عرض این اتوبان رد بشم اینجوری برای چند ثانیه عرض زندگیم بینهایت میشد!

 

* گیر کردم! آره گیر کردم ... بین عقل و احساس ... مثل خری که توی گل گیر کرده! یا بهتر بگم آدمی که یه اره بزرگ رفته تو ماتحتش! نه راه پیش رفتنی هست نه راه برگشتی ... آره منم یه روزی به این حرفا می خندیدم! امیدوارم خدا این روز رو براتون نیاره هرگز ...

 

* افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم.آن زمان که دوستمان دارند لج میکنیم. بعد برای آن چه از دست رفته آه می کشیم... (کو گوش شنوا ...؟)

 

* میدونی از بچگی ازین زندگیهای یکنواخت مزخرف حالم بهم میخورد ... همیشه برام عرض زندگی مهمتر از طولش بوده واسه همین شاید خیلی چیزا رو تجربه کردم ... اما بودن تو تجربه دیگه ایه ... فقط تویی که عرض زندگیمو داری میبری به سمت بینهایت ... بینهایت ...

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181007


Powered by BlogSky.com

افاضات اخیر این حقیر!