X
تبلیغات
رایتل
مســــــــــتانه
هر چه گشتیم در این شهر نبوداهل دلی . . . . . که بداند غم دلتنگی وتنهائی ما
یادداشتهای خاک گرفته
جمعه 21 مهر‌ماه سال 1385
...

 

بی عـــــلی هر کس که باشد بی کس است

                 در دو دنیا یک عـــــــلی ما را بس است

 

--------------------

داستان جالبیه، یکم طولانیه ولی به خوندنش می ارزه ... اگر هم تکراری بود دیگه ببخشید ...

صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکای نیمه بازش به ماشین بنز سفیدی که جلوش , کنار خیابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوری به ماشین نگاه می کرد که انگار می خواد هیچ جای اونو ندیده نذاره .
یهو نگاش افتاد به راننده .
یه زن بود .
زن نه ... عروسک ... با روسری که روی شونه هاش افتاده بود و نگاهی که به اون خیره شد بود .
به خودش اومد .
آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحیفشو از روی پیاده رو جمع و جور کرد .
سعی کرد دو زانو بشینه و خودشو با شخصیت نشون بده .
یه گدای با شخصیت .
یه خانم خوشگل داشت نگاش می کرد و دور از ادب بود اگه تیپش بد جلوه می کرد .
دستش که تا چند لحظه پیش وسط پیاده رو دراز بود رو یه خرده جمع تر کرد .
دوباره به توی ماشین نگاه کرد .
زن هنوز با چشمای آبیش داشت نیگاش می کرد .
داغ شد .
تا حالا توی عمرش هیچوقت یه زن ... اونم یه همچین زنی اونطور بهش نگاه نکرده بود .
-
نکنه ازم خوشش اومده.
از این زنای سانتال مانتال بالا شهری و پول دار هر چی بگی بر میاد .
کارای عجیب غریب می کنن .
عاشق آدمای عجیب غریب می شن .
شاید اینم یه جورایی از من خوشش اومده .
یه نفر یه سکه پرت کرد جلوش .
-
آی ... آق پسر
-
بله ؟
-
من گدا نیستم!
سکه رو پس داد .
زشت بود وقتی مورد توجه یه خانوم قرار گرفته به شغل شریفش ادامه بده .
پاشد واستاد و سعی کرد یه ژست خانوم پسند به خودش بگیره .
ولی مگه این چارچوب زوار دررفته بدنش می ذاشت .
هیکل قناس و استخونیش میون لباس پارو پوره چرکش زار می زد .
دوباره توی ماشینو نگاه کرد .
زن هنوز داشت نگاش می کرد اونم با اشتیاق بیشتر .
با خودش گفت : آخه این از چی من خوشش اومده ... داره به کجای من نیگا می کنه ؟
و بعد خودش جواب داد : خودمونیا .. من همچینم زشت نیستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که یه زنو عاشقم کنه .
ولی هنوز به خودش شک داشت .
اینبار که توی ماشینو نگاه کرد خشکش زد .
زن داشت با انگشت بهش اشاره می کرد .
-
بیا اینجا ...
اصلا نمی تونست حرکت کنه ... فکر می کرد بازم توی یکی از رویاهای شبونه اش غرق شده ... چشاشو مالید.
ولی دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو دید .
خانوم خوشگله با لبخند دلپذیری که دلشو آب می کرد داشت بهش اشاره می کرد که بره جلوی ماشین .
پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
جلوی ماشین که رسید خم شد و با ضعیف ترین صدایی که می تونست از توی حلقومش بیاد بیرون گفت :
-
با منین خانوم ...
یه لبخند که می تونست مرد رو دوبار بمیره و زنده کنه روی لب سرخ و روژ لب مالیده شده زن نشست .
-
آره... با شمام ... افتخار می دین سوار شین ؟
مرد حس کرد الانه که پس بیفته .
دستشو گرفت به سقف ماشین .
هاج و واج مونده بود ... مثه خر توی گل مونده ای که یهو فرشته مهربون میاد و بغلش می کنه و از توی گل درش میاره
یه نگاه به صندلی روکش دار و شیک ماشین کرد .. یه نگاه به لباس کثیف و جر خورده خودش .
-
یالا سوار شودیگه ... چقد ناز می کنی ...
دیگه هیچی دست خودش نبود ... در ماشین رو باز کرد و در حالی که سعی می کرد تا جایی که می تونه صندلی رو کثیف نکنه نشست روی صندلی جلوی ماشین .
بوی عطر غلیظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده ای که بهش اکسیژن میدن ... یهو جون گرفت و داغ شد .
جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزدیک به صورت آرایش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
یاد ریش نتراشیده و نخراشیده خودش افتاد که مثه بته های خار روی صورت کثیف و سیاهش سبز شده بود .
و ازون بدتر بوی گند عرق ترشیده زیر بغل پر موش که دیگه داشت کم کم فضای ماشین رو پر می کرد .
ماشین ترمز زد و صورت مرد محکم چسبید به شیشه جلوی ماشین .
حس کرد دماغش له شده ... صدای زن اونو به خودش آورد .
-
آخ ... ببخشید ... چیزیتون که نشده .
صدای زنو که می شنید از توی یقه لباسش گرما با بوی گند عرق می زد بیرون .
سرشو برگردوند و با یه لبخند کریه که دندونای یک در میون و زردشو به رخ می کشید به زن گفت :
-
نه خانوم ... خوبم .
حس کرد زن صورتشو به هم کشید .
بوی دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از این هم انتظاری نمی رفت .
زن در ماشین رو باز کرد و رفت پایین .
چند لحظه بعد زن در ماشین رو براش باز کرد و گفت :
-
همینجاست .... بفرمایین .
پیاده شد .
یه خونه بزرگ , با شیشه های رفلکس دودی و یه در کنده کاری شده چوبی .
محو تماشای خونه شده بود .
زن در خونه رو باز کرد .
-
زود بیا تو ...
دیگه داشت کم کم باورش می شد که قراره اتفاقای خوب خوبی بیفته .
ازون گیجی و منگی اول خبری نبود .
آره ... مثه اینکه این خانوم خوشگله عاشقم شده ....
هر دو رفتن توی خونه .
توی عمرش همچین خونه ای ندیده بود ...اونقدر بزرگ بود که احساس می کرد امکان داره توش گم بشه .
انگار کسی هم توی خونه نبود .
زن روسریشو برداشت و موهای شرابی رنگشو ریخت روی شونه هاش .
چشای مرد از حدقه زد بیرون و دوباره حالت گیجی بهش دست داد .
زن مانتوشو هم درآورد .
یه بلوز یقه باز قرمز رنگ و یه دامن کوتاه مشکی ...
آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آویزون شد .
اصلا نمی تونست چشم از گردن و سینه سفید زن برداره .
صحنه ای که توی عمرش هیچوقت دیگه ... حتی توی فیلما هم ندیده بود .
با خودش گفت .. شاید من مردم و اینجا هم بهشته و این یارو هم حورالعینه .
زن از پله ها رفت در حالیکه از پله ها بالا می رفت برگشت به طرفشو و گفت :
-
نمیای ؟
مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
چشماش از پشت اندام زن رو حریصانه دید می زد .
زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانینه و با بیشترین قر و اطواری که می تونست حرکت می کرد .
و مرد مثه یه تیکه آهن که دنبال آهن ربا روی زمین کشیده میشه دنبال زن کشیده می شد .
اندام زن گوشتالود و برجسته بود .
و مرد آرزو می کرد کاش یه دوربین هندی کم داشت و می تونست این صحنه رو فیلمبرداری کنه و بعدا سر فرصت با دقت بیشتری سیر سیر نگاه کنه .
زن در یه اتاق رو باز کرد .
-
برو تو .
مثه یه سگ حرف گوش کن رفت توی اتاق .
یه اتاق بزرگ ... با یه کاناپه.
اتاق خالی بود و دورتا دورش پارچه سفید رنگی خود نمایی می کرد .
زن میون چار چوب در ایستاد .
-
لباساتو در بیار ... من چند لحظه دیگه بر می گردم .
مرد یهو به خودش اومد .
-
ببخشید خانوم .. من قبلش میشه یه حموم برم ؟
زن در حالیکه جلوی خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
-
نه ... اصلا .. همینطوری خیلی بهتره .
در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
-
آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجایی که ببینی حسن سوسک چه کسی رو تور زده .
خودشم هنوز باورش نمی شد .
لباسشو در آورد .
تن پشمالو و کثیفش رو که دید ترسید که نکنه یارو پشیمون بشه .
ولی باز با خودش گفت .. طرف از همین من خوشش اومده .
به دور و برش نگاه کرد .
نه جالباسی نه گیره ای .
از این تعجب می کرد که چرا اونجا یه تخت نیست ...
به نظرش کاناپه جای مناسبی برای اون کار نبود .
-
شاید این بالا شهریا مدشون اینجوریه ... لباسای کثیفشو یه گوشه اتاق قایم کرد و با شورت چرک وسیاش وسط اتاق واستاد .
قلبش از زیر یه لایه نازک پوست تاپ و توپ می زد و منتظر بود ببینه بعدش چی میشه .
یهو دستگیره در آروم چرخید و ....
زن ؛ در حالیکه دست یک دختر کوچیک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
-
اِ اِ اِ ... اینجوری که خیلی خیطه ... دیگه بچه شو واسه چی آورده آخه ... نکنه مدلشون اینجوریه .
دختر کوچول با چشای درشتش با وحشت به مرد نگاه میکرد .
زن رو به دختر کرد و گفت :
-
ببین عزیزم .. این آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندی و صبحونه و نهارتو خوب نخوری این شکلی می شی ... می خوای این شکلی بشی ؟
یهو بغض دخترک شکست و در حالیکه خودشو توی بغل زن مینداخت گریه کنون گفت : نه .. نه .. من می ترسم .
زن با لبخندی کنار لبش گفت :
-
پس غذاتو به موقع و درست و حسابی می خوری دیگه .... آره مامانی ؟
دختر که دیگه روشو به سمت مرد برنمی گردوند گفت :
-
آره مامان جون ... قول می دم ... همه شو می خورم .
-
قول مردونه .
-
آره قول بابا دونه .
-
حالا یه بوس به مامان بده عزیز دلم .
تموم این صحنه ها مثه یه فیلم دراماتیک از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مرد گدا رد شد .
آب دهنشو نمی تونست قورت بده .
اون یه ذره غرور و حیثیتی هم که داشت جلوی یه زن و یه ... بچه ... خرد و خمیر شده بود .
بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خیالای رویاگونه اش بود که حالا تبدیل شده بود به یه کابوس کمدی .
-
آقا .. شما می تونید لباستونو بپوشید .
توی دست دراز شده زن که سعی می کرد تا می تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس می درخشید .
مرد نمی تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود .
ذهنش نمی تونست تموم اتفاقات پیش اومده رو حلاجی کنه .
دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغلیش پول رو گرفت .
زن رفت بیرون .
مرد لباساشو در حالیکه توی یه شوک شدید بود پوشید .
اون ذره های جوهره مردانگی و غرورش داشت خفش می کرد .
چند لحظه بعد مرد توسط پیشخدمت به بیرون از خونه هدایت شد .. خیلی محترمانه و متشخص مابانه .
و یکساعت بعد در حالیکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کیوی و کیک سیب با ژله توت فرنگی می خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشی کرده بود کنار خیابون دراز به دراز پهن شده بود .
ده تا اسکناس هزاری مچاله شده توی مشت مرد خودنمایی می کرد .

 

-------------------------

التماس دعا ...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181010


Powered by BlogSky.com

افاضات اخیر این حقیر!