X
تبلیغات
رایتل
مســــــــــتانه
هر چه گشتیم در این شهر نبوداهل دلی . . . . . که بداند غم دلتنگی وتنهائی ما
یادداشتهای خاک گرفته
جمعه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1384
به خدا می سپارمت!


پیرمرد لبخندی زد و گفت : " خود را به خدا بسپار و آسوده زندگی کن "

 

من هم در جواب گفتم : دیرگاهی است که خود را به خدا سپرده ام ....

 

از زمانی که از عرض خیابونهای کثافت تهران رد میشم ...

از زمانی که سوار تاکسی های هزار و سیصد و تهران الف میشم ...

از زمانی که هوای مملو از کثافت و سرطان تهران رو تنفس می کنم ...

از زمانی که غذا های عجیب اون سلف بی صاحب دانشکده رو می خورم ...

از زمانی که توی خونه های مستحکم تهران! زندگی می کنم ...

از زمانی که از شیر آب خونمون گل و خاک ریخت بیرون! ...

از زمانی که توی شیشه شیر کاکائو ته سیگار پیدا کردم ...

و ...

 

یه جورایی هممون، خودمون رو به خدا سپردیم! حالا اگه با این شرایط زنده ایم اینم از عجایب و کارهای خارق العاده خداست ...

 

---------------------------------

 

به به چه هوای دل انگیز بهاریییی ... اما چه فایده از همون بچگی عقده اینو  داشتم که یه بار که بارون می آد مثل آدم از کنار پنجره این صحنه زیبا رو تماشا کنم اما هیچ وقت قسمت نشد! چون همیشه با این بارش های زیبا و دل انگیز از تمامی خلل و فرج پنجره های خونمون آب فوران می کرد و همگی(من و 12 تا خواهر برادر دیگم!) مجبور بودیم این درز ها رو بپوشونیم تا غرق نشیم! بسوزه پدر فقر!

(کمکهای مالی دفعه پیش حال داد! بازم بفرستید!)

 

---------------------------------

 

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه!

 

خوش باشید و ازین هوای دل انگیز استفاده کافی رو ببرید ... شیطونی هم تو این هوا خیلی حال میده!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181010


Powered by BlogSky.com

افاضات اخیر این حقیر!